محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

37

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

همين نكتهء ساده را مىدانستند ، اين كار پدر را عيب نمىانگاشتند . « 1 » به هر روى ، چنان كه سيد قطب گفته است ، « 2 » از اين آيه برنمىآيد كه برادران از خواب يوسف آگاه بودند و گرنه آن را در بگومگوهايى كه داشتند بر زبان مىآورند ، « 3 » و آگاهى آنان از آن خواب ، خود انگيزهء بهترى بود تا زبان سرزنش و حسدشان بر يوسف درازتر شود . و اما بيم يعقوب از آنكه يوسف خواب خود را به برادران بگويد ، در كار او نيرنگى كنند ، از راه ديگرى زمينه‌هايش فراهم شد ، و آن عبارت بود از كينهء آنان نسبت به او كه برگزيدهء پدرشان بود . و اين نيرنگ برادران چيزى است كه بايد در زنجيرهء زندگى يوسف پيش مىآمد تا زمينه‌ساز ماجراهاى بعدى گردد . چنان كه خود آن نيز پىآمد زمينه‌هايى ديگر بود . يعنى اين زمينه‌ها كه يعقوب در پيرى و سالمندى چشمش به يوسف و برادرش روشن شده بود و اين كه هر پدر كودكان خرد خود را بيشتر دوست مىدارد ، به ويژه اگر پدر پير و سالخورده نيز باشد . همان حالى كه يعقوب با يوسف و برادرش داشت و اين دوستى بيش‌تر نيز زمينه شد تا برادران بر او كينه ورزند . در اين ميان شيطان نيز بىكار ننشست و به وسوسه پرداخت و ارزيابى آنان را دربارهء اين رويدادها دگرگون ساخت . در نتيجه چيزهايى خرد و خوار را در ديد و دل آنان بزرگ و كلان فرا نمود و چيزهايى بزرگ و كلان را در چشم آنان خوار و خرد نشان داد و چنان كرد كه كارى چنان زشت و نفرت‌آور ، يعنى كشتن كودكى بىگناه و بىدفاع ، آن هم برادر را در چشم كسانى كه اگر خود پيامبر نبودند فرزندان پيامبر بودند ، خوار و آسان نمايد و كارى چنان كوچك ، يعنى بيشتر دوست داشتن پدرى پير ، پسر كوچكين خود را ، چنان بزرگ جلوه كند كه با آدم‌كشى ، يعنى بزرگ‌ترين گناه پس از شرك به خدا ، برابر گردد . آرى ، بدين‌گونه بود كه برادران دست به كار شدند تا نقشه‌اى بكشند و نيرنگى بزنند و برادر را از پدر دور و خويش را از شرّ او رها سازند . از پى اين انديشه‌ها بود كه به يكديگر گفتند : « يوسف را بكشيد يا به

--> ( 1 ) . محمد متولى شعراوى ، الفتاوى ، بيروت ، 1982 م ، 10 / 71 - 74 . ( 2 ) . فى ضلال القرآن ، بيروت ، 1982 م ، 4 / 1973 . ( 3 ) . به گزارش ابن اثير ، آنگاه كه يوسف خواب خويش را براى پدر باز مىگفت ، همسر يعقوب نيز بود و شنيد . يعقوب به دو گفت تا آنچه را شنيده پنهان دارد و به پسرانش باز نگويد و او نيز پذيرفت . اما همين كه پسران از صحرا بازگشتند ، آنچه را شنيده بود ، به آنها باز گفت . خشم و بيزارى آنان بيشتر شد و گفتند : خورشيد پدر ماست و ماه تويى و يازده ستاره ماييم . پسر راحيل مىخواهد بر ما برترى بجويد و بگويد من سرور شما هستم . ( الكامل ، 1 / 78 - 79 ) .